سید مهدیارسید مهدیار، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
مهدیس ساداتمهدیس سادات، تا این لحظه: 9 سال و 19 روز سن داره

دلنوشته های مامان مهدیار

مهدیار نازنین برادر زیباترین دختر دنیاس

سالروز سه نفره شدنمان

   یکشنبه بیست و پنجم دی ماه سال نود .........آری خوب به یاد دارم آغاز هم نفسی مان را...روزی که توفرشته ی نازنینم در جانم ریشه کردی و آنروز شروع بالندگیت شد....... چه شیرین گذشت یکسال عشق بازی  ....... چه زود گذشت روزهای انتظار موعد چکاب بارداری و ملاقات های مادر و پسری از صفحه ال سی دی,چه  خوش گذشت لحظه به یادماندنی تولدت,وچه زیبا میگذرند روزهای بودنت......... یکسال به همین زودی گدشت از روزی که تو امیدم, مدال مادری را به گردنم آویختی ....مدالی که تا ابد با حضورت میدرخشد.....وباور این مقام والا با آمدنت در روز سوم شهریور نود ویک  ناباورانه در باورم  گنجید..آری من دیگر مادرم, مادر, وروزی هزار بار این ج...
2 بهمن 1391

مهدیار 4ماه و28 روزه

مهدیار پسر باهوش وبا استعداد مامان و بابا من دیگه یه دنیا کارای قشنگ یاد گرفتم همه چی رو بادستام میگیرم همین که حواس مامانی رو پرت میکنم مشغول خوردن دستام میشم  عاشق دستامم دیگه یاد گرفتم با دستام بازی میکنم وخودمو سرگرم میکنم...........بادستام پاهامو میگیرم ....... ازدهانم واسه شناخت اشیا استفاده میکنم دیگه استاد غلت زدن شدم....وقتی غلت میزنم مامان میگه لالاکن سرم رو میذارم زمین و مثلا لالا میکنم وقتی مامانی و خاله جون واسم دست میزنن یا آهنگ میزنن ذوق میکنم و تند تند دست وپام رو تکون میدم و دراز کش نا نای میکنم سیب و موز رو خیلی دوست دارم اگه مامانی بهم اجازه بده بخورم ازش ممنون میشم علاقه ی شدیدی به قاشقم دارم و موقع خوردن...
1 بهمن 1391

28صفر91

  سلام بابایی امروز28 صفر سال 90 بود میگم بود چون الان ساعت11شبه هر سال این روز عزیز, مامان جون (مامان مامانی)نذری داره امسال ما سه نفر شدیم اما نفر سوم که شمایی تو دل مامانی هستی این روزا مامانی حالش خوب نیست اما امروزحالش بهتر بود الان  مامان داره به میخوره به شما هم میده آخه یک ساعت پیش مامانی دلش به خواست رفتیم بیرون خریدیم ماشینمونم گاز زدیم راستی بابایی من امشب شام درست کردم مامانی خسته س حالا که اینارو مینویسم شما 2ماهه هستی و4میلی متری وما نمیدونیم شما آقایی یا خانم؟؟؟؟؟؟    بابایی زود بیا منتظرت هستیم ببخشید بد خط مینویسم آخه دراز کشیدم شب بخیر جیگر بابا مهدیارجونم این نوشته 28صف...
24 دی 1391

اربعین

چه زود اربعین از راه رسید یا امام حسین ببخش آنطور که باید نتوانستیم باشیم.............. مهدیارم بابا مسعود 5سال پیش نذر کرد که انشالله هرسال اربعین شله زرد درست کنیم و چون سال اول نذرمون نامزد بودیم و نذریمون رو خونه بابای بابامسعود درست کردیم امسال هم اونجا درست کردیم که باباجون ومامان جون و خاله ها ودایی محمد رضا هم اومدن اونجاوشکر خدا امسال هم این توفیق نصیبمون شد که نذرمون رو ادا کنیم فدای پسرم بشم که یه کوچولو از برنج بدون زعفران شله زرد مزه کرد انشالله سال بعد یه ظرف بزرگ پر از شله زرد میخوری  "خدایا حافظ گلم باش! ...
24 دی 1391