بستن تبلیغات

دلنوشته های مامان مهدیار

و أِن یَکَادُ ألذِینَ کَفَروأ لَیُزلِقُونَکَ باَبصَارِهِم لَما سَمِعُوا الذِکرَ ویَقُولُونَ اِنهُ الَمَجنُونٌ

 

                                                             چه شوری میزند دلم,

                                                             وقتی در چشم دیگران

                                                             اینقدر شیرین میشوی!!!

 

 

 

                     




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 28 دی 1392 | 18:29 | نویسنده : مامان فائزه |

مسعود جونم بیست و نه سالگیت مبارک ....

بابا مسعود جون بیست و نه سالگیت مبارک ...

امسال میخواستیم یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم که با اومدن باباجونینا نشد اما بهتر و بهتر شد ...

بهتر شد چون همیشه ودر همه حال کنارمون هستن و این قشنگی های زندگیمون رو قشنگتر میکنه لطفی که به مادارند بی پایان و خالصانه ست ...

مسعودم کیک کوچولویی که خریدم ,کادوی ناقابلم, همش وسیله ست تا زیباتر کنه این شب زیبارو ...

میدونم که هیچی توی دنیا  ارزش حضورت تورو نداره ...ولی دهنمون رو شیرین میکنیم لبهامون رو خندون میکنیم تا بدونی حضورت ارزشمند ترین چیزیه که ما توی دنیاداریم و زبونمون هم میتونه این روز رو به بهترین مرد و پدر دنیا تبریک بگه

شاید یکی بگه هر کی داره مرد خودش رو بهترین مرد دنیا خطاب میکنه.. آره تو بهترین مرد دنیای منی بهترین پدر دنیای مهدیاری ...چون هستی و از جسم و روحت داری واسه خوشبختی منو پسرمون مایه میذاری .....

درسته اینروزها خیلی کار میکنی و کمتر کنارمنو مهدیاری اما بدون عکسات تو همه جای خونه هست و منو مهدیار روزی هزار بار باهم به زبون مهدیار میگیم بابا ...وکلی عکسات رو میبوسیم...

بعضی روزها اینقدر دلتنگت میشم که از دست کارو زندگی حرصم میگیره اما شوشوگلی امیدوارم همیشه بازوهات پر قوت باشه تنت سلامت و جیبت و حسابت پر پول وهر لحظه دعای خیریم پشت سرته .....

شاید بعضی وقتها غر بزنم اما بدون تا همیشه همسر و پناهت خواهم موند تا صدوبیست و نه سالگی انشالله کنارت و سنگ صبورتم..

عشق دیروزم هنوزم عشقمی و خواهی موند  .........

خداجون حافظ این گلم هم باش!




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 20:52 | نویسنده : مامان فائزه |

شب خونه ی باباجون خوابیدیم چون درمانگاهی که واکسن میزنیم سرکوچه باباجونیناست...وچون تا ساعت 12شب اونجا بودیم گفتیم همینجا لالا میکنیم و فردا میریم که آخرین واکسن رو به سلامتی بزنی بر بدن...

صبح در کنار باباجون و مامان جون و بقیه صبحانه خوردیم وآماده شدیم و  ماشینهارو از حیاط خونه باباجون در نیاوردیم وتصمیم گرفتم سه تایی منو شما و بابا مسعود پیاده بریم واکسن شمارو بزنیم

وشما کلی خوشحال بودی... بمیرم که نمیدونستی میخواد دردت بگیره

توی اتاق شماره8 خانم مهربونی شمارو از لحاظ قدو وزن چکاپ کرد و گفت رشد پسری عالیه

بعد توی اتاق واکسن خانمه گفت که پسری رو آماده کنید تا واکسنش رو بزنم شما با تعجب و دقت نگاه میکردی به خانمه و سرنگی که آماده میکرد و منو بابامسعود جفتمون داشت اشکمون در میومد

اولی رو زد به دست راستت و شما اصلا گریه نکردی و فقط گفتی درد جیگرم کباب شد

بعدش خانمه گفت بخوابونیدش روی تخت که وقتی این کارو کردیم شما ترسیدی و گریه کردی اما به محض تموم شدن کار گریه هم تعطیل شد و با بابایی رفتی فروشگاه و هم خریدی....

ظهر خوابیدی وقتی از خواب بیدارشدی نمیتونستی درست راه بری و پات رو روی زمین میکشیدی و میگفتی درد

فدای درد گفتنت انشالله تنت همیشه سلامت باشه...

هجده ماهه شدنت مبارک مرد کوچولوی مامان ....خیالت راحت از واکسن دیگه خبری نیست تا انشالله 6سالگی که دیگه تا اون موقع مردی شدی ...

مامان فائزه فدای مهدیار دیروز و حال و فرداش بشه الهیییییییی...

خداجون میدونم که یادته که حافظ گلم باشی!




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 21:10 | نویسنده : مامان فائزه |

مسافرت به تبریز و اردبیل

 مهدیار

کندوان تبریز

22

 

3

 

4

پیش به سوی گردنه حیران

6

میخوایم بریم عروسی پسر عموی بابا مسعود

7

موش خونه کجاست؟؟؟

8

دالی ی ی...

بقیه عکسادر  ادامه مطلب

 

 



ادامه مطلب

[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 11 بهمن 1392 | 15:41 | نویسنده : مامان فائزه |

به نام خدا ......

بعد چند ماه نمیدونم چطوری و از کجا شروع کنم

آخرین پستی که برات نوشتم مربوط میشد به تولد یکسالگیت..

یعنی تقریبا 4ماه پیش...از اون موقع تا حالا خیلی فرق کردی کاملتر وبزرگتر شدی

قدبلندترشدی بلندتر از شب یلدا, شیرینتر از هندوانه ی یلدا ,یلدایی که امسال بر خلاف سالهای قبل و رسم  همیشگی اینبار در خانه خودمان برگزار شد اما در حضور خانواده مامانی و بابایی به این دلیل که دلمون نیومد هیچکدومشون رو تنها بذاریم و نخواستیم مثل پارسال نصفه شب رو یک طرف ونصف دیگر رو طرفی باشیم...

ومنو بابامسعود تصمیم گرفتیم توی این شب پذیرای هر دو خانواده ی عزیزمون باشیم متاسفانه برخلاف پارسال که کلی عکس داشتیم امسال یادمون نشد از خوراکی ها و...عکس بگیریم ولی از قبل اومدن مهمونها یکی دوتا عکس داریم که میذارم اینجا.برای فرداها و یلداهای آینده...

.................

از یلدا که بگذریم میرسیم به دندونای آقا مهدیاری که حالا6تا شدن 4تا مروارید بالا و 2تا پایین...

چهار ماه پیش به این سرعت و با این قدرت قدم برنمیداشتی اما حالا وقتی که بیرون میریم و کفش به پا داری کیه که بهت برسه...هزار ماشالله وروجکی شدی..

دامنه لغاتت که مثل عسل به من میچسبه

بابا

مامان

دای=دایی

بیش بیشی=گربه

گوشی

الو

ادی=دالی

ارد=زرد

آبو=آبی

بد= وقتی کسی کار اشتباه میکنه

اوف و تکان دادن انگشت اشاره =زمانی که بخاری  وچاقو میبینی

حمام= گفتن کتابیت منو کشته

جوجو=خوردنی میشه لبات وقتی میگی

صداهای گربه خروس هاپو و مار رومعرکه در میاری

داغ=وقتی بابایی روت توی حموم آب میریزه میگی داغ با دیدن قابلمه و اجاق گاز

دیغ=دوغ

ددر= میگی و کیف منو کشان کشان میاری و لباسهاتو میاری جلو در که بریم ددر

عمه=به جای عمه نداشته که به عمومصطفی میگی

هم هم هم =پشت سرهم و بی وقفه وقتی غذا میبینی

دی دوشتی=پیچ گوشتی

دولا=کلاه

داریم روی حرف ل کار میکنیم هر چندروز یه حرف و رنگ جدید یاد میگیری  خیلی زبونت رو بامزه تکون میدی وقتی بهت میگم مهدیار بگو لیمو

واین فرهنگ لغت آقا مهدیار ادامه دارد به لطف خدا

وای فدای حمدو ستایش الله ت که زیر لب و آرام زمزمه میشود جانماز را باز میکنی ومهر را روبرویت و تند تند لبهایت که تکان میخورد چه میگویی کاش بلندتر میگفتی تا بشنوم ...حس مادرانه ام میگوید که سلامت سعادت عافیت است            هرچه هست .. آمین...

نمیدانم خوب است یا زود عاشق پیچ گوشتی و آچار و تعمیر ماشین هایت

ماشین هارا روبه هوا میکنی و شروع به تعمیر دیروز که رفته بودیم اسباب بازی فروشی بابامسعود میخواست برات ست ابزار بخره ولی من گفتم حالا نه حس کردم زوده نمیدونم چرا؟؟؟

قبلا هیچ علاقه ایی به حلقه هوشت نداشتی اما الان همه رو به ترتیب میچینی و مثلا اسم هر رنگ رو هم میگی...

توی میوه ها لیمو شیرین و پرتقال و سیب و انار  رو دوست داری

چندروز پیش گفتم در بسته ست و شما به جای بسته گفته ببیس

پاپ کرن خونگی رو خیلی دوست داری....

لوبیا پلو غذای مورد علاقه ی این روزهای پسرمنه...

مهدیار چند ماهی بود که اصلا غذا نمیخوردی اصلا میلی به غذا نداشتی وشاید باور کردنی نباشه ولی روز تاسوعای امسال همسایه نذری آورد و شما و بابایی رفتید گرفتید نمیدونم چیشد؟؟؟؟؟

وقتی بابایی در ظرف رو باز کرد شما گفتی هممممم...و ما مبهوت این خواستن و خوردنت شدیم و شروعی شد واسه غذاخوردنت ..قربون امام حسین برم که امسال اینطوری هوای پسر حسینی منو داشت اینم گفتم که جای محرم و صفر امسال توی این پست خالی نباشه...

نذرشله زرد اربعین امسالمون هم شکر خدا ادا شد

28صفر هم مثل هر سال خونه مامان جون پر بود از مهمان و شما حسابی با نی نی های فامیل بازی کردی..

به خیاطی کردن مامان عادت کردی و حالا اینکار واسه منوشما جزء کارهای روزمره و عادیمون شده و هنوز هم روزهای زوج خونه مامان جون هستی و من میرم کلاس حالا دیگه تقریبا یه مامان خیاط شدم

دست بابا مسعود گل و دوست داشتنی هم درد نکنه که منو شمارو ماشین دار کرد تا راحت تر بیرون بریم..شما وقتی سوار ماشین میشی  اولین کاری که میکنی سیستم ماشین رو راه میندازی و نانای میکنی و فدای اون دست ها و بشکن هات

کوچولو بودی وقتی بیدار میشدی گریه میکردی اما الان یه لبخند میزنی 

لبخندی که من عاشقشم

والان این لبخندرو مستند دیدم

بقیه گفتنی ها بمونه واسه لالای بعدی مهدیارم

یه پست هم فقط وفقط عکس خواهیم داشت

 

 




[ موضوع : این روزها]
تاريخ : شنبه 28 دی 1392 | 18:28 | نویسنده : مامان فائزه |

 

سلام  به این دنیا .. سلام به این خونه.. سلام به این صفحه... سلام به دوستای گلم

اینقدر دلتنگ اینجا و دوستای گلمم که هزار تا سلام هم بدم سیر نمیشم ..اما بالاخره منو مهدیاری که حالا دیگه کلی بزرگ شده دوباره اومدیم

اومدیم تا بازهم باهم باشیم ..... و دیگه جایی نمیریم و میخوایم تلافی این روزها رو دراریم

خدا میدونه وسعت  دلتنگیم از اینجا تا کدوم نقطه ایران بود ....وخدا میدونه دلم چقدر واسه  نی نی ها و مامان هاشون تنگ بود

اما این بار اومدم که بمونم اومدم که بگم از نازدانه م و بشنوم از نازدانه هاتون .... بالاخره این روزها تموم شد و من عاشق دوستایی هستم که این همه کامنت  واسم گذاشتن و خسته نشدن از جواب نگرفتن و تایید نشدن ولی این دوری تموم شد ..............

بوس بوس واسه همه ........

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 دی 1392 | 12:53 | نویسنده : مامان فائزه |

باورم نمیشود یکسال است که مادر شدم ,یکسال است مهدیار دار شده ام یکسال است که شبها در حالی بخواب میروم که پسرم در آغوشم میخوابد و صبح هم با صدایش بیدار میشوم , 

باورم نمیشود مرد شدی 

یاد روزهای گذشته بخیر!

یادش بخیر روز های اول حضورت یادش به خیر اولین شیر خوردن هایت که نه برای تو آسان بود نه برای من ,یادش بخیر گریه های مادر سه روزه در کنار دستگاه,یادش بخیر اولین پوشکی که پوشاندمت آن هم اشتباه  وهمه به من به مادر بی تجربه ت خندیدند و...

یاد شبهایی که شیر خشک میخوردی بخیر

یاد روزهایی که باگریه ت گریه کردم و با شیرین کاری هایت خندیدم  و الحق که خنده مان در این یکسال صدبرابر بیشتر از گریه هایمان بوده و تو واقعا آقایی , آقا بهترین واژه است برای خواندن تو پسر بافهم و کمالاتم که واقعا همه چیز را میدانی و متوجه درست و غلط ها هستی شاید باورکردنی نباشد اما مهدیار اینگونه است مهدیار آقاست

یادش بخیراولین باری که لاکی را با دستهایت گرفتی ,جیغی که کشیدم برای اولین باری که مرا با چشمانت تعقیب کردی,یاد فریادهای شادیم بخیر که برای اولین باری که بلند شدی به حالت چهار دست و پا و زنگ در خانه مان که همسایه بود و متعجب از این داد و فریادهای مادرانه که اورا هم برده بود به دوران کودکی پسر و دخترش..

یاد انتظار رویش اولین مرواریدت بخیر ,آخ یاد اولین قدمهایت بخیر

اولین من ,با تو تمام اولین ها از آن من است,حضورت ناب ناب است

تو برای من تکی و لحظات با تو بودن بی تکرار ....

جان مادر قدری آرامتر بزرگ شو..... امان بده نازدانه ام بگذار خودم را پیداکنم بگذار عطر جانت را نفس بکشم بگذار بگویمت, ببویمت ,ببوسمت...فرصت میخواهم برای شمارش تک تک نفسهایت تک تک پلک زدن هایت تک تک نگاه هایت تک تک لبخندهایت

قدری آرامتر... به دل نازکم رحم کن تو برای مرد شدن و قد کشیدن عجله داری و من برای این روزها و توفقش دست به دامان ساعت زمان خیالی م شده م ....

یکساله ی من دلم این روزها قرار ندارد زمان میخواهد برای مرور گذشته ی یکساله مان ..

یکسالی که معنای زندگیم فقط شده مهدیار و بعد ازاین هم فقط و فقط مهدیار..

و من عاشقت هستم و خالقت را هم شاکرم 

تولدت مبارک پسرم!

+عکسهای تولدت هم به روی چشم سر فرصت برایت به یادگار میگذارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 5 شهريور 1392 | 0:15 | نویسنده : مامان فائزه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد