سید مهدیارسید مهدیار، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 28 روز سن داره
مهدیس ساداتمهدیس سادات، تا این لحظه: 6 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

دلنوشته های مامان مهدیار

مهدیار نازنین برادر زیباترین دختر دنیاس

مسعودومهدیار

                      پسر کو ندارد نشان از پدر               تو بیگانه خوانش مخوانش پسر      خدای مهربون مردای زندگیمو حفظ کن!  ...
18 آذر 1393

عکسهای جامانده و نامرتب

عشق یعنی این پسر..... پسری چادر به سر الهی فدای پسرم بشم وقنی نماز میخونی دیوونت میشم  اینجا جای نشستنه؟؟؟ داشتی بازی میکردی یه دفعه گفتی: مامان ماشین عروس درست کردم .با جورابت ماشینتو تزیین کردی یه ظهر پاییزی در پارک  دوتایی رفتیم پارک  پسری عشق حموم من پارک ساوه. یه روز جمعه سه تایی رفتیم دیدن عمو مصطفی که توی شهر ساوه سربازه  ظهر همون روز.... اینجا هنوز فقط برنج خالی میخوری و کباب و خورشت زیاد دوست نداری این جورچین رو خاله مهسا برات گرفته خیلی دوستش داری و میگی مامان اسباب بازیه یسنارو بده بازی کنم  به چه می اندیشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
13 آذر 1393

سرگرمی سید مهدیار

سلام پسر نازم،هزار ماشالله بزرگ شدی و سرگرمیهات هم متفاوت از قبل باید باشه  برات رنگ انگشتی خریدم تا نقاشی بکشی و خداروشکر همون طور ک فکر میکردم استقبال کردی و هر چند دقیقه یکبار میگز مامان رنگی بیار رنگ کنیم...  بعد از خرید رنگها ب این فکر افتادم که برات خودم تو خونه  خمیر بازی،درست کنم و از ایده خمیر بازی هم استقبال کردی  الهی فدای پسر با ذوقم بشم... اینم چندتا از کارای،مامان و پسر تازه کاره هنرمند      ...
13 آذر 1393

مهدیار دیگه می می نمیخوره

سیزدهم شهریور یعنی ده روز بعد اتمام دوسالگیت دیگه می می نخوردی... سخت بود اما توکلمون آسونش کرد ...اینبار باید همه چی رو اصول پیش میرفت تا نتیجه مثبت بگیرم.. اولین قدم خریدن صبر زرد بود  ... وقدم دوم ازن بود که سوره بروج رو دانلود کردم تو گوشیم...  همین که صبرزرد رو زدم به می می گفتی می می اوخ شده و دیگه نخوردی... حتی وقتی میدیدیش نمیخواستیش... ولی تو عادت داشتی قبل خواب روزانه وشبانه شیر بخوری،و این کاررو سختتر میکرد و تنها راهی که میتونستم بخوابونمت توی،ماشین و دور دور بود... .ولی مهمترین چیزی،که به منو شما کمک کرد و دل دوتامون رو صبور و اروم کرد گوش دادن ب سوره بروج بروج بود... تا بی تاب میشدی.. برات میذاشتم به محض اینکه گوش،م...
11 آذر 1393

ماجرای ترک می می که ناکام ماند

سلام نازدونه ی مامان  این روزها اینقدر شیرین زبون شدی و دلبری میکنی وقت نمیکنم بیام وبلاگت رو به روز کنم  خیلی بزرگ شدی  باهوشتروتواناتر از قبل،تواناییهات هزار برابر شده  اینقدر حرف میزززززنی ی ی منم کیف میکنم و گاهی یه چیزایی میگی ک دلم میخواد قورتت بدم...  خداروشکر خوب غذا میخوری و رشدت خیلی خوب شده.. البته از اول قد و وزنت خوب بود تا زمانیکه مریض شدی...  یک هفته ی وحشتناک رو گذروندیم.. قبل از شروع داستان معذرت میخام گلاب ب روتون برای استفاده از یکسری کلمات...  چندروز بعد تولدت تصمیم گرفتیم که شمارو از شیر بگیریم.. واین تصمیم طوری شروع شد که شب اول رو توی ماشین و توی،خیابون خوابیدیم... چون ت...
9 آذر 1393

عکس های مهدیارم

مهدیار جونی در حال کمک کردن به مامانی مهدیار در ارامگاه سعدی -سفر به شیراز - مهدیار در دریای جنوب -سفر به قشم- اینجا نخلستان کنار جاده س ...مهدیار دستشو میذاشت به گوشش بر میداشت صدای ماشینارو گوش میداد... مهدیار و دایی جون اولین عکسی که مهدیار از خودش گرفت........ پسرم هوس کرده پستونک بخوره . مهندس سخت مشغوله ...پسرم داره وبلاگشو چک میکنه مهدیار و دوچرخه سواری یه روز خوب سه نفره تو باغ...     ...
16 مرداد 1393

لغت نامه2

دردانه ی من مهدیار من دامنه ی لغاتش گسترده تر از قبل شده    الله :الله اکبر      سیب:سیب زمینی   مسد ؛مسجد      پیاز                                  پارک                  بالشی:بالش سر:سرسره        تشی:تشک میام                باجی:بازی  بیریز:بریز       یرا:زهرا  بیا                   پا:پاشو بییم:بریم      ...
24 تير 1393

بیست وشش سالگی مامان

مهدیارو بیست و شش سالگی من....  بیست و چهار،ساله بودم که پاگذاشتی تو زندگیم  و.دوساله گذر عمرم رو باتو و در کنار تو و مسعودم جشن میگیرم ...امسال جشن تولد من خونه باباجون برگزار شد ..زحمت خرید کیک و غیره.رو باباجون مامان جون به عهده گرفتن وبابا مسعود هم از بیرون شام سفارش داده بود دست همگی درد نکنه عصر منو شما و بابامسعود رفتیم واسه خرید کادوی تولدم ....با اینکه چند روز قبلش بابایی یه گوشیه ایکس پریا واسم خریده بود وقرار بود این گوشی کادوی تولدم باشه اما بابا مسعود گفت اون قبول نیست و امروز هم باید کادو بگیریم که دستش درد نکنه مثل کادوی روز زن یه سکه دیگه واسم خرید مسعود گلم ممنونم... پسری بهترین کادوی شماهم حضور با ارزشته. خداج...
31 خرداد 1393

گل سرخ شیر خواران

پایان تب پسری و ظاهر شدن دونه های قرمز که حاکی از داستان گل سرخ بود....که شکر خدا پسری قوی من روزهای سخت رو باصبر گذرونده بود  و دوروز پایانی این بیماری فقط دونه های قرمز روی پوست نازش بود وشکر خدا گذشت فقط دم اقای دکتر گرم که با ویزیت پسری تشخیص داده بود که سرماخوردگیه سادس و مثل اینکه این روزا مد شده پزشکای محترم به جای اینکه دقت کنن واسه تشخیص بیماری جیگر گوشه هامون کارشون شده مسخره کردن دل نگران ما مادرها..واقعا ادم متاسف میشم وپناه میبرم به خدای مهدیارم که همیشه مواظب پسرم باشه!
31 خرداد 1393